شعر:  دریای نگاه

شاعر: فریدون مشیری  

  مشیری

 

برای تماشای شعردریای نگاه به ادامه مطلب مراجعه کنید


شعر:  دریای نگاه

شاعر: فریدون مشیری  

 

 

 مشیری

 

 

 

 

به چشمان پریرویان این شهر،

یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند 

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او

دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس"،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست 

 به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسد

مرا با عشق او تنها گذاریید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید!



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱٧ آذر ۱۳٩٠ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سینا لسانی | نظرات ()