به این لطیفه چند بار میخندید؟

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
 تبیان

نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط سینا لسانی نظرات () |

پسر بازیگوش (یک داستان کوتاه انگلیسی به همراه ترجمه)

سلامی دوباره به همه ی شما خوانندگان عزیز این وبلاگ

در این متن می خواستم داستان خیلی کوتاه انگلیسی را به همراه ترجمه برای شما قرار دهم.

امیدوارم لذت ببرید.چشمک

 

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter  

 

"My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered

 

?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him  

 

"Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me."

 

His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter  

 

."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said

 

 

 

پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟

 

پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.

 

مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟

 

پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.

 

مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟

 

پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»

 

نوشته شده در ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سینا لسانی نظرات () |